۱۲/۱۸/۱۳۹۲

بشریت یا سنگینی تحمل ناپذیر بودن


نام برونو دومونت را چندی ست از گوشه و کنار بسیار شنیده ام . فیلمساز پنجاه و پنج ساله فرانسوی که تا کنون هفت فیلم بیشتر نساخته است . سینمای حیرت آوری دارد .
بشریت محصول سال 1999 را به تازگی دیدم . صد و چهل و هشت دقیقه فیلم با ریتمی کند و کشدار ، جریانی روان و آرام اما در سطح زیرینش بسیار متلاطم و هولناک . صحنه نخست فیلم با نمایی بسته بر صورت مردی آغاز می شود که بر خاک یک زمین زراعی دراز کشیده است . چشمان بی حالت و تهی اش ، بسیار بی حالت و تهی اش ، باز مانده و به دور ، به بی جایی خیره شده است . دوربین با مکثی طولانی او را می پاید تا صورت مرد تکان می خورد . سر میگرداند و برمی خیزد . گویی تازه بر زمین انسانها هبوط کرده است . به داخل اوتومبیلش می رود و بی سیمش را پاسخ می دهد . می فهمیم که او پلیس است . ضبط ماشین را روشن می کند و قطعه بی نظیری از ساز هارپسیکورد بر تمام تصویر طنین می افکند . موسیقی ای که ایده هبوط را در ذهن مخاطب هرچه بیشتر نقش می زند . فراون مامور پلیس شهر کوچک حومه ای شان است . به تازگی با پرونده تجاوز و قتل دختربچه ای یازده ساله مواجه شده است . تحقیقات برای یافتن مجرم آغاز شده و مسئول رسیدگی و تحقیقات بر این پرونده او و بخش اوست . ماجرا برای وی بسیار سنگین و ناراحت کننده است . گویی هرگز از بشر چنین انتظاری نمی رفت . 


 فیلم آرام و کند پیش می رود و شخصیت ها یک به یک شناسانده می شوند . دومینو ، ژوزف ، رئیس پلیس و مادر فراون . با دیدن شان در می یابیم که هرکدام شان رنج می برند . از چه ؟ درست نمی دانیم  . شاید اصلا از موضوعی خاص در عذاب نیستند و رنج در مفهمومی وجودی تر بر شانه هاشان سایه افکنده . گویی هریک صلیب سنگین وجودش را خمیده بر پشت می کشد . در این میان فراون است که پیامبروار هم رنج می برد و هم انتظار می کشد . او مدام با چهره عجیبش دوردست ها را می پاید . گویی بشارتی را به انتظار نشسته است . بشارتی که با تمام وجود با امید و ناامیدی ای توامان پی اش می گردد . نه نتها با چشم راهش را رصد می کند که با دست نیز هرچه می بیند لمس می کند و گاهی هم می بویدش . او پیامبروار به گیاهان باغچه اش مهر می ورزد ، خوک ماده ای که در طویله فرزندانش را شیر می دهد نوازش می کند ، مجرمی الجزایری را در آغوش می گیرد و می بوید ، در آسایشگاه معلولان ذهنی چنان منقلب می شود که به آغوش مرد پرستار پناه می برد . فراون تاب دیدن این همه رنج زیست را ندارد . او در تنهایی هایش که به مراقبه ای خاص می مانند گاهی فریاد زنان در مزرعه کنار ریل راه آهن آسیمه سر می دود و یا در کنار ساحل به افق خیره می شود . او سر از خاک برآورده . چنان که یکبار او را در باغچه کوچکش در نمایی درخشان می بینیم که به دور می نگرد ، لحظه ای چشم می بندد و در قطع به نمای بعدی می بینیمش که همچون گیاهانش از خاک بربالیده . شاید بیراه نگفته باشیم فراون فرشته ای ست که روی زمین گیر کرده است . او شدیدا تنها مانده و کم حرف شده . معمولا آغاز کننده مکالمات نیست و بیشتر پاسخ گوست . او بیشتر واکنش نشان می دهد تا کنش مند باشد .



فیلم با پیش کشیدن یک طرح ساده جنایی برای روایت آغاز می شود اما در ادامه آنرا پس می زند و مفهومی کلی و کلان تر که استراتژی فیلمساز بوده است را پی می گیرد . از این رو می توان سینمای دومونت را شبیه به مدل سینمای شانتال آکرمن دانست . چه در فرم چه در نحوه ارائه مفاهیمی که فارغ از فرم ، فیلمساز قصد بیان شان را دارد . جایی که دیگر به مدد تدوین و قاب های هنرمندانه هم نمی توان آنها را رساند . اینجاست که راه دومونت از مدل سینمای آکرمن جدا می شود . بشریت فیلمی ست با دو لایه کاملا متفاوت یا حتی متضاد . روند کند و آرام فیلم در مقابل آشوب و هولی که در بطن شخصیت هایی ست که هریک حالا ماهیت وجودی شان به سمبل ها تغییر چهره داد است . از نام ژوزف گرفته که دوست است و احتمال خطایش دور از ذهن می نماید تا دومینویی که شیوه زندگی اش را شاید به لحاظ اخلاقی چندان نپسندیم اما وفاداری و مهرش را تا انتهای فیلم می بینیم . نوای هارپسیکوردی که فراون گوش می دهد و خود به شکل بارزی ارجاع دهنده به عقاید کلیسایی ست . شاید تمام اینها تنها نوعی گمانه زنی باشد . باز ویژگی مهم فیلم دومونت اینجاست که حتی اگر فقط گمان کرده باشیم و تمام ارجاعات مان راه دور رفتنی بیشترنبوده باشد سرآخر باز با فیلمی تهی مواجه نبوده ایم .

۱۲/۱۵/۱۳۹۲

بدون عنوان

می پرسه چرا انقدر سختته شخصی تر بنویسی ؟
چرا باید شخصی بنویسم ؟ از چه چیز لحظات شخصیم بنویسم ؟ که چی بشه ؟ همدردی بطلبه ؟ توسط اغیار خونده بشه و مورد قضاوت قرار بگیره ؟ صفت بشه و بچسبه بهم ؟ که انتظار ایجاد کنه و پرسش ؟ بعدش من قراره با اون صفت ها و قضاوت ها چه کنم ؟ بهشون اهمیت بدم ؟ قبول یا رد شون کنم ؟ در موردش بحث راه بندازم ؟ فکر می کنم به اندازه کافی منو می شناسی و می دونی جوابم به این سوالا چیه .
چالش های شخصی من این روزها اینهاست . گاهی دلم برای چیزی تنگ می شه . نه کسی بلکه چیزی . تازه اونهم باز به خودم مرتبط می شه . مثلا  لحظه ای که درش آرام بودم یا جایی که سکوت عجیبی داشت و آفتاب مایل بعد از ظهر عجیبی داشت . سبکی و رهایی و در عین حال غم ماسیده و لشی داشت . باد اواخر پاییز  بهش می زد و جیرجیر  محزون و تقلاگر آویز زنگ زده و شکسته تیر برقی رو به گوش می رسوند . یا میز خاصی در ساعات خلوت کافه ای که آفتاب نیمروز بر تن سرما خورده ام می تابید و هر پک سیگار گلو رو می تراشید و پایین می رفت . پیچش دود رو می شد در هوای سنگین کافه و از میان پرتو تنبل نوری که از شیشه جرم دود گرفته پنجره به داخل می ریخت مدتها نظاره کرد . اینجور وقتها گرمی تابش نور آروم آروم سنگین و کرختت می کنه . نمی بر شقیقه ها و پیشونیت می شینه که نمی دونی عرقه یا چربی پوست . پشت چشمهات شروع می کنه به داغ شدن . شال گردنت رو کمی شل تر می کنی تا سیب گلوت هوایی بخوره . گوشهات سنگین تر و سرخ تر می شه . سرت هم گاهی ممکنه گیج بره . شک داری در این مورد . نمی دونی واقعا سرت دوران داره یا به خاطر بالا رفتن دمای تنت این حس رو داری .
چند ماه گذشته و تو هرکاری کردی به نتیجه ای که می خواستی نرسیدی . به هر زحمتی که هست خودت رو سرپا نگه می داری . سرپا هم می مونی . اما کم شدن توان رو می شه از تا لنگ ظهر خوابیدن ها و شب بیداری ها حس کرد و یا از لرزش پاها . مثل شب های برفی که در کوه به صبح می رسوندی . پیش می رفتی و توان و لذت در وجودت با هم نسبتی معکوس پیدا می کرد . گاهی از خودم عصبانی می شم . خیلی کمتر از گذشته . حس می کنم در مسیر تکرار اشتباهات گذشته ،  ناخواسته قدم برمی دارم . گاهی نهیبش رو به خودم می زنم اما شک برم می داره . کم حرفی می کنم . چنان که به چشم میاد و تو ذوق دیگرون می خوره . نفی وابستگی می کنم . چنان که به یه عده برمی خوره . تقصیر من نیست که بهشون برمی خوره . تو هرکاری کنی باز عده ای شاکی پیداشون می شه . دلم رو وادار می کنم برای چیزی تنگ نشه . سرکشی می کنه . اما زورش خیلی نیست . بجز گاهی البته . پاره ای وقتها بدجور قوی می شه . اما مثل این آدم الکی های فیلمای اکشن بد می مونه . همه زورش فقط برای یه لحظه ست . تا حالا بارها تونستم از پس سنگینی اون لحظه های شکست بربیام . چندباری هم از دستم در رفته .
می دونی ؟ چند وقتیه خیلی شخصی زندگی می کنم . بی پروا و بی خیال . آروم و سبک . به گاه خوش گذرونی تا قطره آخر شیره ش رو می مکم . ذره ای برای خوش گذرونی تردید نمی کنم . حتی سعی می کنم مرزهای قبلی خودم رو رد کنم . این روزها بیشتر خطر می کنم . به بعضی ترس هام هم می تونم کم و بیش فائق بیام . با آدم های بیشتری آشنا شدم . کمتر از خودم به کسی اطلاعات می دم . سعی می کنم چند قدم از خودم دورتر نگه شون دارم . بهتره اینطوری . برای هر دوطرف بهتره . اما آدما بیمار کنجکاوی هاشونن . همه ش سوال می پرسن . خوش دارن ازت بیشتر بدونن . "چطوری ؟ چرا ؟ چطور ؟ کجا ؟ کی ؟ با کی ؟" فقط می پرسن . بی که جواب براشون اهمیتی داشته باشه . یقین دارم اگر در جواب سوال های آدمی که تازه باهاش آشنا شدی یه مشت پرت و پلا سرهم کنی اصلا ککش نگزه . مثلا در جواب سوالای پشت سر هم اش بگی : " خوبی ؟ عجب . هوم . ای دیگه . پیش میاد . درست می شه . آها . اوهوم . آره . " می بینی ؟ محاله جواب خیلی از سوالا رو اینطوری بدی و کسی اهمیت بده . حالا اگه همینا رو هم نگی و تو چشم هاشون یا به جایی دیگه خیره بشی باز یه سری سوال دیگه دارن بپرسن : " چیزی شده ؟ می شنوی ؟ حواست با منه ؟ نمی خوای چیزی بگی ؟ تو خودتی ؟ ناراحتی ؟ چیه تو فکری ؟ " تو باشی جواب اینا رو چی می دی ؟ اصلا جواب می دی ؟ من معمولا از سرم باز می کنم . گفتم بهت . چند وقتیه خیلی شخصی زندگی می کنم اما بسیار به ندرت شخصی حرف می زنم . یادت میاد شبهای روشن رو ؟ می گفت آدما از دور دوست داشتنی ترن ؟ راست می گفت .

۷/۲۳/۱۳۹۲

پیروسمانی فیلمی از گئورگی شنگلایا



در تاریخ سینما فیلمهای متعددی در باب زندگی نقاشان معروف ساخته شده است . نقاشانی نظیر پیکاسو ، مودیلیانی ، ونگوک و فریدا کالو . اما کمتر پیش آمده بود که فیلمی از کارگردانی ببینم که اصلا تا پیش از این نمی شناختم . همچنین نقاشی را که فیلم ، زندگی اش را تصویر می کند .
نیکو پیروسماناشویلی نقاش بلند آوازه (سبک پریمیتیو) گرجستانی ست . او در 1862 میلادی در یک خانواده دهقان در منطقه كاختي گرجستان متولد شد . بعد از مرگ والدينش به شهر تفليس نقل مکان مي‌کند . وی از دوران کودکی علاقه غریبی به نقاشي از خود نشان داد و  نقاشی را به صورت خود آموز فرا گرفته و تحصيلات تخصصي در اين زمینه نداشت . نقاشی‌های وی متاثر از شرایط مکان و زمان بوده و لذا به ندرت در نقاشی‌هایش تصاویر شهری و مدرن یافت می‌شود . نیکو شیفته طبیعت و زندگی روستایی بود . پیروسمانی از زمره هنرمندانی بود که زندگی ساده‌ای داشت و علی‌رغم این که هنرمندان زمان وی قصد کمک مالی به او  را داشتند وی زندگی اش را فقیرانه سپری نمود و سرانجام در سال 1918 از این جهان گذشت .
فیلمهای بیوگرافیکالی که تا پیش از این از زندگی نقاشان دیده بودم روند ماجرا چنان بود که فیلم از یک مقطع خاص در زندگی هنرمند آغاز می شد و روند شکل گیری هر تابلو را و تحولات فکری و سبکی هنرمند را به مخاطب عرضه می کرد اما تاکنون پیش نیامده بود فیلمی از زندگی یک نقاش ببینم که صحنه به صحنه اش برگرفته از تابلوهای هنرمند باشد . گویی نمایشگاه کاملی از آثار نقاش را می بینیم که تصویر شده اند و روح حیات و حرکت در آنها دمیده شده و توسط دوربین ثبت شده اند . حیرت آور است . فیلم و تمامی عناصر تشکیل دهنده صحنه هایش همانطور میزانسن بندی شده اند که نقاش عناصر موجود در تابلو اش را کمپوزوسیون بندی می نماید . درست با همان رنگ ها و زاویه دید . از این جهت فیلم بسیار آندره روبلوف (آندره ی تارکوفسکی) را در ذهن مخاطب تداعی می کند . شرح زاده شدن هر قاب هنرمند که تحت تاثیر مشاهدات محل زندگی و جهان پیرامونش است . دگرگونی ها و تالمات ذهنی و رحی که ردشان را در بر هر قاب هنرمند مهر می کنند و گواهی می شوند بر تاریخ یک تمدن .
فیلم مجموعه ای از قاب بندی های خیره کننده است . گویی فیلمساز عزم داشته تصاویرش را هرچه بیشتر به سبک هنری نقاش نزدیک سازد و به شیوه پرمیتیویست ها تصاویرش را ثبت کند . پیروسماناشویلی بیشتر تابلوهایش را برای میخانه ها و مغازه های محل زندگی اش کشیده بود . در ایران نیز ما شاهد نقاشی هایی به این سبک هستیم . چیزی که تحت عنوان نقاشی های قهوه خانه ای یا نقاشی های پرده خوانی می شناسیم . شاید برای درک بهتر قاب های نقاش و تقارن تک تک تماهای فیلم با سبک هنری نقاش بد نباشد کمی درباب سبک پریمیتیوسیم (هنر بدوی) بیشتر بدانیم .
ارنست گامبریج در کتاب تاریخ هنر چنین می گوید :
اولین تلاش انسان برای ثبت و انتقال مطلب و اخبار مختلف ، نقاشی هایی بوده است که بر دیوار غارها ترسیم کرده است و با نام هنر پریمیتیو یا هنر بدوی در تاریخ هنر شناخته می شود . علت این نامگذاری به هنر انسان های نخستین آن نیست که آنها ساده تر از انسان های معاصر هستند چرا که جریانات فکری آنها بسیار بغرنج تر از ما بوده است ؛ بلکه علت آن است که آنها به آن وضع و حالتی که نوع بشر در آن ظهور کرده نزدیک ترند. انسان نخستین ، نقاشی هایی از خود باقی گذاشته است که تقریباً مربوط به سی هزار سال پیش می شوند. موضوع اغلب این نقاشی ها حیوانات هستند. حیواناتی که تهدید همیشگی برای زندگی انسان ها بودند و در عین حال وسیله ادامه حیات و معاش آنها نیز محسوب می شدند . نقاشی های پریمیتیو دارای کیفیتی واقع گرایانه هستند. این ویژگی موید آن است که این تصاویر در واقع نوعی وسیله کمکی بصری بوده اند تا شکارچیان بتوانند با نگریستن به آنها خاطره خود را از جانوران در فصول سرد و مهاجرت دسته های حیوانات زنده نگه دارند و از سوی دیگر به وسیله این نقاشی ها مطالبی را به شکارچیان بی تجربه بیاموزند . نکته ای که در تایید این موضوع می توان افزود این است که بر روی تصاویر منقوش بر روی دیواره غارها علائمی شبیه به پیکان وجود دارد که نقاط حساس بدن جانور را نشان می دهد توجه به عنصر خط در این موارد کاملاً مشهود است . این نقاشی ها گاه جنبه مذهبی و آیینی نیز به خود می گرفتند. محیط ناشناخته اطراف انسان آن روزگار و سؤال های متعدد وی از کم و کیف تغییرات طبیعت فضایی رمزآلود و اسرارآمیز را برای وی پدید می آورد در نتیجه پاسخ بسیاری از معماهای خویش را در امور ماورایی و مذهبی جستجو می کرد . نقاشی های پریمیتیو از لحاظ سبک ، ماهرانه نیست . سادگی شکل ها ، تخت بودن تصاویر و  فقدان سایه روشن یا بعد سوم و استفاده زیاد از رنگ های اصلی، کیفیتی کودکانه به این تصاویر می بخشد . در نقاشی های کودکان و نیز نقاشی هایی به سبک پریمیتیو از ترسیم بسیاری از جزئیات زیبایی شناسانه صرف نظر شده است .
در عوض از انواع مختلف عناصر و اشکال بصری استفاده شده تا یک پیام کلی را به بیننده عرضه نماید . در این شیوه ، مهمترین خصیصه موضوع ، انتخاب شده و به طرزی اغراق آمیز ترسیم می گردد ؛ در نتیجه دریافت موضوع برای بیننده سریع تر و با سهولت بیشتری صورت می پذیرد . در حالی که نقاشانِ نخستین از شیوه واقع گرایانه برای بیان اهدافشان استفاده می نمودند که برای همه قابل فهم بود ؛ اشخاص دیگری نیز بودند که به خلق آثار انتزاعی می پرداختند . اوج فرم های انتزاعی سبک پریمیتیو را می توان در ساخت توتم ها مشاهده نمود . توتم ها فرم های ساده شده طبیعت بودند که به صورت سمبل هایی همه فهم ساخته می شدند .  برتری شیوه انتزاعی به واقع گرایی در کاربرد آسان آن بود . سمبل ها را هر کس می توانست به سادگی ترسیم کند و در نتیجه زبانی برای برقراری ارتباط به شمار می رفت.  به بیان دیگر شیوه انتزاعی هنر پریمیتیو آغازگر ابداع حروف و نگارش است .
 سادگی، پرتحرک بودن، رنگ های درخشان ، خطوط کمانی و کمپوزسیون های دقیق از فنون سبک بدوی است که در اندیشه جستجوگر انسان های نخستین پرورش یافت و میراث ماندگار بشر معاصر گشت .

در مطلبی جداگانه درباب تاریخ سینما و تئاتر گرجستان و کارگردانان آن خواهم پرداخت .

۲/۱۱/۱۳۹۲

مرگ در ونیز


داستان گوستاو هنرمند و سفر ادیسه وارش به ونیز . جایی که کمال زیبایی را به نظاره می نشیند و سفری درونی آغاز می شود . سفری به گذشته های تاریک و تلخ . گوستاو شیفته ی زیبایی ست اما تلخ و زشت زندگی می کند . زندگی سرشار از سرکوب ها و خودداری ها . او زیبایی را می ستاید و در راهش خود را فدا می کند .
مرگ در ونیز فیلمی از سه گانه ی مشهور ویسکونتی ست . فیلمی که چندان به اصل رمان توماس مان پایبند نمی ماند و به راهی می رود که کارگردان را خوش می آید . گویی ویسکونتی رمان توماس مان را دستمایه ای قرار داده تا ادای دینی به آهنگساز محبوبش گوستاو مالر کند . سراسر فیلم سمفونی سوم و پنجم او را روی قابهای بی نظیر پاسکواله دو سانتیس می شنویم و این آمیختگی موسیقی و تصاویر به حدی می رسد که بعضی وقتها می پنداریم یک اپرا را به مشاهده نشسته ایم . اپرایی که تمامی حرکات و فضا سازی هایش به شدت استیلیزه است و چیدمان فرمی منظم و پالوده ای را نشان مان می دهد .
و اما بازی ها . بازی درک بوگارت در نقش گوستاو حیرت آور است . در همان نماهای ابتدایی فیلم وقتی او سوار بر کشتی به ونیز نزدیک می شود ، اوج بی قراری و چالش ها و خود انگیختگی های ذهنی یک هنرمند را به وضوح در حالات صورتش می بینیم . نمی دانیم او چرا بی قرار است . فقط می دانیم از چیزی رنج می برد . باری را بر دوش حمل می کند که اواسط فیلم به آن پی می بریم و متوجه سنگینی اش می شویم . آن هم به لطف تدوین فوق العاده ی فیلم . اما ما همان ابتدا تقلای گوستاو زیر چنین باری را دیده ایم . حیرت آور است . و بیورن اندرسون در نقش تادزیو . او درست همان تجلی کمال زیبایی و هوشمندی ست . ویسکونتی چه قدر خوب به این مرز پی برده است .......

۱/۱۸/۱۳۹۲

معرفی سه فیلمساز

حیوانات وحشی جنوبی


هاشپاپی آموخته تحت هیچ شرایطی گریه نکند . حتی اگر یخ های قطبی ذوب شدند و خانه شان به زیر آب رفت . حتی اگر پدرش ، تنها تکیه گاهش از بیماری توان مقاومت نداشته باشد . حتی اگر جانوران بزرگ وحشی جنوب سررسیدند .
بن زیتلین جوان فیلمبرداری می کند ، تدوین نیز ، آهنگسازی هم . فیلمسازی را از سال 2005 با ساختن فیلمهای کوتاه آغاز کرد و در سال 2012 اولین فیلم بلندش (حیوانات وحشی جنوبی) را ساخت . فیلم با محوریت قرار دادن زندگی چند خانواده ی زاغه نشین داستانش را پی می ریزد و ایده هایش را یک به یک نشان مان می دهد . ظهور چنین کارگردانان جوانی که نسل نوی سینمای این روزها را شامل می شوند بسیار امیدوار کننده است .


از وقتی اوتار رفت



جولی برتوچلی را نه به عنوان کارگردان بلکه به عنوان دستیار کیشلوفسکی در سه گانه ی رنگها می شناختم . او همچنان فرزند کارگردان معروف سریال های تلویزیونی ژان لوئیس برتوچلی ست . جولی از سال 2001 شروع به ساختن مستندهای تلویزیونی کرد و دو سال بعد یعنی سال 2003 اولیت فیلم بلند سینماییش (از وقتی اوتار رفت) را کارکردانی کرد که ناظر بر زندگی سه زن از یک خانواده ی مهاجر گرجستانی ست . یک مادر ، یک دختر و یک نوه ی دختری . از وقتی اوتار رفت مادر مدام چشم انتظار تماس های تلفنی و نامه های اوست . مارینا که از سرنوشت شوهرش چیزی نمی دانیم با مردی دوست شده و دخترش نیز دنبال مسیری برای تغییر در ادامه ی روند زندگی اش می گردد .
فیلم به لحاظ خط روایی و شخصیت پردازی چنان پرقدرت است که در همان پانزده دقیقه ی ابتدایی با تمامی شخصیتها و جغرافیای داستان احساس آشنایی ای دیرین می کنید . گویی مادربزرگ (آکا) هر روز صبح با لجاجت هایش شما را عاصی می کند .


لذت من



سرگئی لوژنیتسا کارگردان اوکرانی ست که از سال 1997 شروع به ساختن فیلمهای مستند نمود و در سال 2010 اولین فیلم بلند سینمایی اش (لذت من) را ساخت .
داستانی بسیار پر پیچ و خم از زندگی گئورگی که راننده ی یک کامیون است و از یک کارخانه ی تولید آرد بارگیری نموده و سفری اودیسه وار را می آغازد . روایتی تو در تو از اتفاقات پی در پی در بطن جامعه ای فاسد از خشونت ، دزدی و سوء استفاده از قدرت . و در این میان تنها گئورگی ست که می خواهد به فساد جامعه ی پیرامونش تردامن نگردد . اما برای بقا در چنین جنگلی باید خورد تا خورده نشد .



۱/۱۳/۱۳۹۲

ضیافت نوروزانه 3



ساحر
احساس کرد پس از ساختن مهر هفتم و توت فرنگی های وحشی هنوز چیزی کم است . هنوز ناگفته هایی از ماوراء دارد . گاهی گفتن همه چیز را بیان نمی کند . باید دیده شوند ، نه با نگاه کردن . فقط باید دیده شوند . آن زمان بود که ساحر را ساخت . جهان و زمانی که بر ما می گذرد مرز ندارد . کدام دیروز ؟ کدام فردا ؟ در میان این مرز عظیم ما ایستاده ایم . ایستاده ایم تا ترجمان امروز باشیم . مابقی همه ابدیت است . جایی که اینگمار برگمان ما را از چکاد آن به نظاره نشسته است .

۱/۱۲/۱۳۹۲

ضیافت نوروزانه 2




هری ساختارشکن
از آن دست فیلمهایی بود نسبت بهشان مغفول مانده بودم . فیلم عظیمی ست . این تنها توصیفی بود که بعد از پایان فیلم به زبانم آمد . آلن در خلال خود افشاگری هایش به هر ایده ی دیگری که در ذهنش نقش بسته میدان داده . به عبارتی هر جولانی که خواسته در سینمایش داده . این هم روی دیگر جادوی سینماست که عاشقانش را مجنون تر می کند . 



مردی که سگ را درید
جوانان تجربه گرا و مستقل سینمای فرانسه در قالب یک فیلم گروهی با کمترین دست به کار ساختن فیلمی جنایی شده اند که حاصلش حیرت انگیز شده . درست شبیه همان چند جوان عشق سینمای دهه های شصت و هفتاد که موج نو را بوجود آوردند .

۱/۱۱/۱۳۹۲

ضیافت نوروزانه ی کلاسیک ها


نوروز فرصت ویژه ای بوجود آورد که به مرور سینمای کلاسیک بپردازم . فرصتی که بیشتر شبیه یک ودیعه ست . درست مثل همان چیز خوبی ست که مثل یک چشم روشنی به حال دل خوب است .



شمعون صحرا
به عبارتی این فیلم دریچه های سوال را گشود . شمعون بر فراز سکویی در میان صحرا راه را می یابد . ابدیت را . همان چیزی که نشانه هایش را هر دم به ما نشان می دهد و ما ...
بونوئل حیرت انگیز مکاشفات شمعون را تنها در چهل دقیقه نشان مان می دهد . اضافه گویی لازم نیست . برای نشان دادن نشانه ها تنها اشاره کردن به آنها لازم است . مابقی به عهده ی ماست .


سگ اندلسی
اشارتی دیگرگونه به جاودانگی . این بار با سیر به گذشته . به یقین رسیدن به ابد از شاهراه های ازل می گذرد . بونوئل و دالی این نکته را خوب می دانند .



ناصری
هر کس صلیب خود را تا بلندای جلجتای خویش می برد . مهم نیست که باشد . من باشم ، تو یا پدر نازاریو . این چیزی ست که بونوئل تصویر کرد .



آشپر ، دزد ، همسرش و معشوقش
من به فرشته ی فیلم بین که روی شانه ی چپ ما نشسته است اعتقاد دارم . او بود که فیلم حیرت انگیز پیتر گرینوی را نشانم داد .
اپرای سینما را .



چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد ؟
دوباره مارتا و جرج با بازی هایشان جواب مان را دادند . چقدر دوست دارم این فیلم رو . ممنونم آقای مایک نیکولز . ممنونم سینما .




۱/۰۷/۱۳۹۲



سینمای این روزهای یونان همچنان در کار شگفتی ست . این بار آتینا ریچل سانگاری با آتنبرگ حیرت زده مان کرد .

۱/۰۶/۱۳۹۲

آینه ای در برابر ابدیت



درست همین چند لحظه پیش تمام شد . وقتی تمام شد به سهند گفتم دیدن بعضی فیلمها باری از مسئولیت با خویش می آورند . مخاطب شان را رها نمی سازند و از او مدام می خواهند . می خواهند که ...
باز هم نشسته م آینه تارکوفسکی را دیدم . این فیلم همه ی سینما را در خود دارد . فقط همین .