۱۰/۲۲/۱۳۹۵

دیگر زخم نخواهمت خواند. دیگر زجر روان نخواهمت داد آواز. دیگر از دلی هزار تکه نخواهمت گفت. حالا دیگر تو عزیمت جاودانه خواهی بود. تو سکوت خواهی شد. تو مرد خواهی شد. تو نمی‌دانی هنگامی که مرد به گوشه‌ای می‌خزد خیره به دور و سکوتش از درون می‌تراشد و می‌خراشد چه فغان بلندی‌ست. تو نخواهی دانست وقتی که مرد گوشه لب‌هاش به پایین مایل می‌شود چه اشک‌های نریخته‌ای‌ست. دیگر تو نخواهی دانست آن زمان که خواست و مطلوب را شخص پس می‌زند و روان و تن را از مطلوب محروم می‌دارد چه رهبانیت ناخواسته‌ای‌ست.
حالا دیگر هرچه هست اشعار نیماست. اشعار تلخ نیما. گرم یادآوری یانه، من از یادت نمی‌کاهم.

۱۰/۲۱/۱۳۹۵

یاد بعضی نفرات رزق روحم شده‌ است. رزق روحم شده است؟ زخم روحم شده است. زجر روانم شده‌ است. از معجون فراموشیم گفته بودی. پس باش تا گویم و دانی. چه معجون که زهرآبی‌ست می‌چکد به‌کام. خوناب ترش و تلخی‌ست که به هر رگم می‌دود. نام بعضی نفرات کشتنم می‌دارد. اشکم می‌بارد.

۱۰/۰۵/۱۳۹۵

طعم تمبر/ یک


            نترس. احتمالا تا تو بیایی من اینجا نخواهم بود. گیرم که بیایی و من نیز اینجا باشم. تو را چه کار با این حوالی آخر؟! احتمالا جایی دور از من خواهی بود و من را نخواهی دید. نترس و باژگونه مباش. پیشترها گفته بودمت که مدتهاست مرا دیگر شوری و اشتیاقی نیست. چیزی که بخواهد خرمن رابطه را بگیراند و مشتعل سازد. حالا دیگر میان اینجا بودن و رفتن‌هام شوقی و انتظاری و آغوشی گشوده پس هیچ دری نیست. کم فروش رابطه‌ام و شوق نافرین. دیگری‌ای به شوقم نمی‌آرد، تنگ حوصلگی و کج خلقی می‌کنم. رابطه را بیمار کرده‌ام. گذاشته‌ام بندهای واصل را دیگری بگسلد. کنار کشیده‌ام و هیچم میل مرمت نیست. نترس و باژگونه مباش. این نیست که تو آنجا در تنهایی و سکوت و هجر باشی و من صاحب قهقهه‌های مستانه. این نیست که شرارهای دلت دستخوش بادهای زمستان باشد و من نوبهارانگی کنم. یک بدان سال است که افتادم از شرر دیگر. نترس و باژگونه مباش.

۱۰/۰۳/۱۳۹۵

می‌دونی؟! علاقه‌ای به اینکه کسی رو‌در‌رو ازم تعریف کنه ندارم. در اتاق کارم بودم و مشغول به کاری. همکار مسنی دارم (آقای س) که درب زد و وارد شد. نگاه پرسشگرش کردم که کارت چیه؟ فهمید بی‌وقت آمده. گفت آمدم باهاتون سیگاری دود کنم آقای موسوی. اجازه‌ش دادم بنشینه. نشست، سیگارش رو روشن کرد. من هم. شروع به صحبت بی مقدمه‌ای کرد اینطور: می‌دونی چیه آقای موسوی؟ می‌دونم که هرکی ازین درب میاد داخل باهات فقط صحبت کار می‌کنه، گاهی تو چهره‌ت دیدم خستگی این اوضاع رو. از طرفی خوشحالم باهات همکارم. تو کسی هستی که برای خودت ساعت‌های فراغت شخصی می‌سازی و همه وجودت خلاصه در این جغرافیا نیست. اینکه مطالعه می‌کنی یا موسیقی گوش می‌دی آدم انگار می‌کنه بخشی از وجودت جای دیگری سیر می‌کنه و پاره‌ای ازت مال عوالم اینجاست. با اینکه سن و سالت از من کمتره ازت چیزهایی یاد گرفتم. مهم‌اش اینکه با غریزه کار نمی‌کنی مثل خیلی‌ها و فکر می‌کنی به کارت و ایده داری. نگاهم رو به پایین انداخته و خودم رو به بازی با دود سیگار مشغول کرده بودم. گفتمت، علاقه‌ای ندارم کسی رودررو ازم تعریف کنه چون از اساس چندانی به تعاریف اغیار از خودم ندارم باوری. من چیز قابل ستایش و تعریفی در خودم نمی‌بینم. در عوض به حرفای تلخت یادم افتاد. "س" ازم تعریف می‌کرد و من حرف‌های دشوار تو رو می‌شنیدم. رسید تا جایی که سربلند کردم دیدم "س" گرم حرف زدن بود، لب‌هاش تکان می‌خورد و صداش صدای تو بود. ترسیدم لحظه‌ای. گمانم برد مجنون یا اثیری شدم. میون حرفش پریدم که ولش کن این حرفا رو آقای "س". بیا برات آواز ماهور استاد بذارم از قطعه سوم آلبوم چشمه نوش. حرفش رو قطع کرد و صدای استاد اتاق رو پرکرد. خالی میون من و آقای "س". خالی میون من و فاصله حالا دیگه نجومی با تو. خالی تعاریف "س" و حرف‌های سخت تو رو. گفته بودمت شجریان یه چاله بزرگه. اسیرت می‌کنه. می‌خونه، آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز می‌خونه:
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحبنظرانند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست (هست؟)

۹/۲۹/۱۳۹۵

از تو که پنهان نباشد شب‌ها وحشتناک خوابم می‌برد. پروسه خواب به‌شدت کشدار و پرزحمت شده. تازه وقتی خواب می‌بردم سمفونی سازهای ناکوک و اپرای تصاویر ترسناک هنگامه می‌گیرد. از یادها برایت بگویم. هرآنچه تصویر و شخص و فعل در گذشته بوده، چه آنانی که خاطر دارم‌شان و آنانی که مدت‌هاست از یاد برده‌ام دیگر، جانی تازه می‌گیرند. یادهایی که جراتم می‌گیرند و به اندوه وامی‌دارندم. کسانی از نمی‌دانم کجای تاریخ و ذهن قد برمی‌کشند، همچو جنگاور چریکه تارا، پیش می‌آیند، حرف‌های سخت و تلخ می‌زنند و کارها می‌کنند. آه اگر بدانی‌ چه‌ها می‌کنند و می‌گویند. شب‌ها موسم آورد است و تختم آوردگاه و من سخت بی دفاع و پناه. یاد بعضی نفرات .آتشم می‌گیرد. اشکم می‌بخشد. از ابتدای ظهور شب نگرانم و می‌ترسم

۹/۲۷/۱۳۹۵

آدمی تنهاست با دردی که دارد
مثل اینکه تندخیز ابری بر خارستان ببارد.

قسمتی از نثر بلند خانه سریویلی/ نیما یوشیج

۹/۰۹/۱۳۹۵

توصیه‌هایی برای او

می‌دانستم سالها عزم سفر داشت. به قشم، هرمز، هنگام و ناز. می‌دانم هنوز هم همان سوداش هست. پس توصیه‌هایی برایش می‌نویسم. برایت می‌نویسم که اگر دیدی، خواندی یا جایی شنیدی به کار آیدت.
برای سفر حتما پوتین کوه با خود ببر. کوله‌ای که بقدر آبی و جیره‌ای جا داشته باشد. همین. سبک برو. اما از آب غافل نشو. جنوب سرزمین عطش است هرجاش. فصل خوب و بد هم ندارد. هرم تفتیده خاکش به جان و تن می‌نشیند. اما هرمز. این زمین جادو. هرکجایش را سعی کن ببینی. آنجا آب بیشتری طلب خواهی کرد. بوی گندیده ماهی‌ها می‌آید. ماسک همراه ببر. مگس هم بیداد می‌کند. همین. باقی همه لذت ناب است. شوق است. شوقی که شاید وا داردت به کشیدن فریاد. فریادی از سویدای جان. 

۸/۱۸/۱۳۹۵

وقت‌هایی که روزگار برم تنگ می‌گیرد به سفر می‌روم. این‌بار عزم جزیره کرده‌ام. هرمز سحرآمیز با یادهای تلخش. قشم نادیده. عزم و رویای سفر دارم. مثل باستیان، آتریو و اژدهای بخت سفیدش. 

۸/۱۶/۱۳۹۵

شب‌ها پیش از خواب وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کنم دیگر چشم‌هام به تاریکی عادت نمی‌کنند. کمی که می‌گذرد درب‌هایی از چپ و راست گشوده می‌شوند و دخترکانی کوتاه موی و سفیدپوش به سمتم هجمه می‌آورند. اما تا پیش از برخورد یا هرتماس دیگری از میان می‌روند. سپس‌تر صدای بازار هنگامه می‌کند. چنانی واضح که ندانم منبع صدا در سرم است یا اتاق. همچو بازار مسگرها . آهنگران در سرم پتک و چکش می‌کوبند. صدای سخت و حدیث تلخ پتک و سندان. خنزر فروشان دوره چرخی فریادهایی گوش و جان خراش در مغزم می‌کشند. شلیل شمس آوردم. شلیل شمسه. نوبره شمسه.

۱۲/۱۸/۱۳۹۲

بشریت یا سنگینی تحمل ناپذیر بودن


نام برونو دومونت را چندی ست از گوشه و کنار بسیار شنیده ام . فیلمساز پنجاه و پنج ساله فرانسوی که تا کنون هفت فیلم بیشتر نساخته است . سینمای حیرت آوری دارد .
بشریت محصول سال 1999 را به تازگی دیدم . صد و چهل و هشت دقیقه فیلم با ریتمی کند و کشدار ، جریانی روان و آرام اما در سطح زیرینش بسیار متلاطم و هولناک . صحنه نخست فیلم با نمایی بسته بر صورت مردی آغاز می شود که بر خاک یک زمین زراعی دراز کشیده است . چشمان بی حالت و تهی اش ، بسیار بی حالت و تهی اش ، باز مانده و به دور ، به بی جایی خیره شده است . دوربین با مکثی طولانی او را می پاید تا صورت مرد تکان می خورد . سر میگرداند و برمی خیزد . گویی تازه بر زمین انسانها هبوط کرده است . به داخل اوتومبیلش می رود و بی سیمش را پاسخ می دهد . می فهمیم که او پلیس است . ضبط ماشین را روشن می کند و قطعه بی نظیری از ساز هارپسیکورد بر تمام تصویر طنین می افکند . موسیقی ای که ایده هبوط را در ذهن مخاطب هرچه بیشتر نقش می زند . فراون مامور پلیس شهر کوچک حومه ای شان است . به تازگی با پرونده تجاوز و قتل دختربچه ای یازده ساله مواجه شده است . تحقیقات برای یافتن مجرم آغاز شده و مسئول رسیدگی و تحقیقات بر این پرونده او و بخش اوست . ماجرا برای وی بسیار سنگین و ناراحت کننده است . گویی هرگز از بشر چنین انتظاری نمی رفت . 


 فیلم آرام و کند پیش می رود و شخصیت ها یک به یک شناسانده می شوند . دومینو ، ژوزف ، رئیس پلیس و مادر فراون . با دیدن شان در می یابیم که هرکدام شان رنج می برند . از چه ؟ درست نمی دانیم  . شاید اصلا از موضوعی خاص در عذاب نیستند و رنج در مفهمومی وجودی تر بر شانه هاشان سایه افکنده . گویی هریک صلیب سنگین وجودش را خمیده بر پشت می کشد . در این میان فراون است که پیامبروار هم رنج می برد و هم انتظار می کشد . او مدام با چهره عجیبش دوردست ها را می پاید . گویی بشارتی را به انتظار نشسته است . بشارتی که با تمام وجود با امید و ناامیدی ای توامان پی اش می گردد . نه نتها با چشم راهش را رصد می کند که با دست نیز هرچه می بیند لمس می کند و گاهی هم می بویدش . او پیامبروار به گیاهان باغچه اش مهر می ورزد ، خوک ماده ای که در طویله فرزندانش را شیر می دهد نوازش می کند ، مجرمی الجزایری را در آغوش می گیرد و می بوید ، در آسایشگاه معلولان ذهنی چنان منقلب می شود که به آغوش مرد پرستار پناه می برد . فراون تاب دیدن این همه رنج زیست را ندارد . او در تنهایی هایش که به مراقبه ای خاص می مانند گاهی فریاد زنان در مزرعه کنار ریل راه آهن آسیمه سر می دود و یا در کنار ساحل به افق خیره می شود . او سر از خاک برآورده . چنان که یکبار او را در باغچه کوچکش در نمایی درخشان می بینیم که به دور می نگرد ، لحظه ای چشم می بندد و در قطع به نمای بعدی می بینیمش که همچون گیاهانش از خاک بربالیده . شاید بیراه نگفته باشیم فراون فرشته ای ست که روی زمین گیر کرده است . او شدیدا تنها مانده و کم حرف شده . معمولا آغاز کننده مکالمات نیست و بیشتر پاسخ گوست . او بیشتر واکنش نشان می دهد تا کنش مند باشد .



فیلم با پیش کشیدن یک طرح ساده جنایی برای روایت آغاز می شود اما در ادامه آنرا پس می زند و مفهومی کلی و کلان تر که استراتژی فیلمساز بوده است را پی می گیرد . از این رو می توان سینمای دومونت را شبیه به مدل سینمای شانتال آکرمن دانست . چه در فرم چه در نحوه ارائه مفاهیمی که فارغ از فرم ، فیلمساز قصد بیان شان را دارد . جایی که دیگر به مدد تدوین و قاب های هنرمندانه هم نمی توان آنها را رساند . اینجاست که راه دومونت از مدل سینمای آکرمن جدا می شود . بشریت فیلمی ست با دو لایه کاملا متفاوت یا حتی متضاد . روند کند و آرام فیلم در مقابل آشوب و هولی که در بطن شخصیت هایی ست که هریک حالا ماهیت وجودی شان به سمبل ها تغییر چهره داد است . از نام ژوزف گرفته که دوست است و احتمال خطایش دور از ذهن می نماید تا دومینویی که شیوه زندگی اش را شاید به لحاظ اخلاقی چندان نپسندیم اما وفاداری و مهرش را تا انتهای فیلم می بینیم . نوای هارپسیکوردی که فراون گوش می دهد و خود به شکل بارزی ارجاع دهنده به عقاید کلیسایی ست . شاید تمام اینها تنها نوعی گمانه زنی باشد . باز ویژگی مهم فیلم دومونت اینجاست که حتی اگر فقط گمان کرده باشیم و تمام ارجاعات مان راه دور رفتنی بیشترنبوده باشد سرآخر باز با فیلمی تهی مواجه نبوده ایم .